تبلیغات
اگر تنهاترین تنها شوم ، بازهم خدا هست."

اگر تنهاترین تنها شوم ، بازهم خدا هست."
تولد تا مرگ 
نویسندگان
خطبه "سَلونی قَبلَ اَن تَفقِدونی"
دعای سلامتی
نظر سنجی
نظر دوستان





تدبر در قرآن


لینک دوستان
جستجو گوگل

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

چتروم وبلاگ



[ سه شنبه 16 تیر 1394 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ انتظار ]

http://okhowah.com/file/attach/201405/737.jpg

بسم ‏الله الرحمن الرحیم
این وصیتنامه‌اى است که امیرالمؤمنین، على بن ابیطالب بدان وصیت مى‏‌کند: گواهى مى‏‌دهد که معبودى جز خدا نیست که یگانه است و شریک ندارد و نیز گواهى می‌دهد که محمد(ص) بنده و رسول اوست، که خداوند او را به راهنمایى و دین حق فرستاد تا بر همه ادیان پیروزش کند، هرچند مشرکان آن را ناخوش دارند. درود و برکات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است که پروردگار جهان است و شریکى براى او نیست و بدان مأمور گشته‌‏ام و منم از نخستین مسلمانان».

اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر کسى‏ که این وصیتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى که پروردگار شماست، سفارش مى‏ کنم و باید نمیرید جز اینکه مسلمان باشید و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید، زیرا به راستى من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که مى‏ فرمود: اصلاح دادن میان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دین را تباه ساخته و از بین مى‌‏برد، افساد میان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظیم [نیرویى جز به وسیله خداى بزرگ نیست].
به خویشان و ارحام خویش توجه داشته باشید و به آنان پیوند کنید، صله رحم کنید تا خداوند در روز قیامت حساب را بر شما آسان گرداند.

الله الله فى الایتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضیعوا بحضرتکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید، درباره یتیمان، پس براى دهن‌هاشان به سبب سنگدلى‎‏تان نوبت قرار ندهید (که گاهى سیر و گاهى گرسنه نگاهشان دارید).

الله الله فى جیرانکم، فانهم وصیه نبیکم…: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره همسایگانتان که رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش کرده و پیوسته درباره آنان توصیه مى‏ فرمود، به اندازه اى که ما گمان کردیم براى همسایگان از همسایه خود ارث قرار م ى‏دهد و حرمت آنان به اندازه‌اى است که سهمى در مالشان براى همسایه تعیین کرده!

الله الله فى القرآن، فلایسبقکم الى العمل به احد غیرکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره قرآن مبادا کسى به عمل‏کردن بدان بر شما سبقت جوید.

الله الله فى الصلاه فانه خیر العمل وانها عمود دینکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره نماز، زیرا که نماز ستون دین شماست.

الله الله فى بیت ربکم لاتخلوه ما بقیتم…: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره خانه پروردگارتان (خانه کعبه)، مبادا تا زنده هستید، آن خانه از شما خالى‏ بماند، که اگر رها شد، مهلت داده نمى‌شوید و به عذاب دچار مى‏‌شوید و اگر از شما خالى ماند، کیفر خداوند فرصت زندگى به شما نمى‏دهد.

الله الله فى الزکاه فانها تطفى غضب ربکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید در دادن زکات اموال خود که زکات خشم پروردگار را فرو نشاند.

الله الله فى شهر رمضان فان صیامه جُنه من النار: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره روزه ماه رمضان، زیرا که آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.

الله الله فى الفقراء والمساکین فشارکوهم فى معاشکم…: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره بینوایان و مسکینان و آنها را در زندگى خود شریک سازید و از خوراک و لباس خود به آنها نیز بدهید.

الله الله فى الجهاد باموالکم وانفسکم والسنتکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره پیکار کردن در راه خدا به مالها و جان‌ها و زبان‌هاى خویش.

الله الله فى ذریه نبیکم…: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره امت پیغمبرتان، مبادا در میان شما ظلم و ستمى واقع شود.

الله الله فى اصحاب نبیکم…: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره اصحاب پیغمبرتان؛ زیرا که رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.

الله الله فى النساء و فیما ملکت ایمانکم…: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره زیردستانتان، غلامان و کنیزان، زیرا که آخرین سفارش و وصیت رسول خدا(ص) این بود که فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان که زیردست شما هستند، سفارش مى‏‌کنم».

آنگاه فرمود:
الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم…: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسید؛ چه، هر کس به شما ستم کند یا اندیشه بد داشته باشد، خداوند شر او را کفایت فرماید.
با مردم به نیکى سخن بگویید، همان گونه که خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منکر را ترک مکنید که رشته کار از دست شما بیرون شود، آنگاه هر چه دعا کنید و از خداوند دفع شر خواهید، پذیرفته نشود و به اجابت نرسد.

بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نیکویى درباره یکدیگر و زنهار از جدایى و تفرقه و پراکندگى و روى‏ گردانیدن از هم و در نیکوکارى، یار و مددکار یکدیگر باشید و بر گناه و ستمکارى کمک مباشید که شکنجه و عذاب خدا بسیار سخت است.

خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پیغمبرش را در حق شما حفظ فرماید، اکنون با شما وداع مى‏‌کنم و شما را به خدا مى‏‌سپارم و سلام و رحمتش را بر شما مى‏‌خوانم.




برچسب ها: امام علی (ع)، شب قدر، وصیت نامه،  
[ چهارشنبه 17 تیر 1394 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ انتظار ]

سخنان آموزنده دکتر مصطفی چمران

ای حیات! با تو وداع می کنم، با همه ی مظاهر و جبروتت. ای پاهای من! می دانم که فداکارید! و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت_صاعقه وار_ به حرکت در می آیید; اما من آرزویی بزرگ تر دارم.

شهید دکتر چمران

*****************************

آنان که به من بدی کردند ، مرا هشیار کردند
آنان که از من انتقاد کردند ، به من راه و رسم زندگی آموختند
آنان که به من بی اعتنایی کردند ، به من صبر وتحمل آموختند
آنان که به من خوبی کردند ، به من مهر و وفا ودوستی آموختند
پس خدایا :
به همه ی آنانی که باعث تعالی دنیوی واخروی من شدند ،
خیر ونیکی دنیا وآخرت عطا بفرما .

شهید دکتر چمران

*******************************

خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان می‌کنم ببخش!‏

شهید دکتر چمران

*********************************

ای دست های من! قوی و قوی تر باشید.
ای چشمان من! تیزبین باشید.
ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن.

شهید دکتر چمران

*******************************

خدایا، هنگامی که شیپور جنگ طنین انداز می شود، قلب من شکفته شده به هیجان در می آید زیرا جنگ مرد را از نامرد مشخص می کند.
شهید دکتر چمران

**********************************

می گویند تقوا از تخصص لازم تر است، آ نرا می پذیرم، اما می گویم: آنکس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد، بی تقواست.
– شهید دکتر چمران

********************************

به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه ی شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید. من چند لحظه ی بعد به شما آرامش می دهم; آرامشی ابدی.
شهید دکتر چمران

******************************

اگر امام زمان غیبت کرده است، این غیبت ماست نه غیبت او…
این ما هستیم که چشمان خود را بسته ایم، این ما هستیم که آمادگی نداریم.
شهید دکتر چمران

*****************************

خدایا هدایتم کن ، زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم ، زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

شهید دکتر چمران

*****************************

خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.

********************************

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم ، که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است




برچسب ها: شهید، سخنان آموزنده دکتر مصطفی چمران، خدا، شهادت، دکتر چمران،  
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ انتظار ]

* نهر عرائض؛ معبر اصلی

محمدزاده اظهار می‌کند: نیروها کم‌کم از مرخصی آمدند، کسی خبر نداشت ما در نبود آنها برای شناسایی به منطقه عملیاتی مورد نظر پیش رفته‌ایم، تا روز عملیات هر آموزشی که می‌خواستیم بدهیم، سعی می‌کردیم طبق شرایط سرزمینی منطقه عملیاتی باشد، معبر وسط ـ اصلی ـ که به ما سپرده شده بود در مقابل «نهر عرائض» قرار داشت، آن‌طور که به ما گفته بودند، بعد از شکستن خط توسط غواص‌ها، قایق‌ها می‌بایست از این نهر وارد اروند می‌شدند و نیروهای پیاده را به ساحل عراق می‌آوردند، لحظه‌شماری برای عملیات حال‌وهوای گردان را به‌طور کامل عوض کرده بود، بچه‌ها هر فرصتی را که به‌دست می‌آوردند به دعا و نماز مشغول می‌شدند.

* حال و هوای عجیب غواصان

وی می‌گوید: غروب سی‌ام آذر سال 1365، به گردان ما دستور دادند برای مستقر شدن در منطقه عملیاتی آماده شویم، نیروها را بعد از خواندن نماز مغرب و عشا سوار بر تریلی‌هایی که باربند کوتاه داشتند و روی آنها را با چادر پوشاندیم، وقتی کنار پل خرم‌شهر رسیدیم به ترافیک سنگینی برخوردیم، هوا داشت کم‌کم روز می‌شد که از ترافیک خلاص می‌شدیم، حدوداً شش ساعت طول کشید تا به منطقه عملیاتی برسیم، طی این شش ساعت بچه‌ها دو زانو داخل تریلی نشسته بودند؛ واقعاً به آنها سخت گذشت وقتی بچه‌ها پیاده شدند، خیلی‌ها پای‌شان ورم کرده بود، نماز صبح را کنار کارون خواندیم و برای این که عراقی‌ها متوجه نشوند، ترجیح دادیم تا غروب را در مدرسه‌ای مخروبه بمانیم.

شب، بعد از نماز مغرب و عشا فاصله حدوداً 10 کیلومتری را به یک ستون تا منطقه‌ای عملیاتی طی کردیم و وقتی به نهر عرایض رسیدیم، بچه‌ها را داخل خانه‌های گلی‌ای که در آنجا بود، مستقر کردیم، بچه‌ها تا صبح از فرط خستگی تکان نخوردند، فردای صبح بعد از نماز، کار ما شروع شد ـ 2 بهمن 65 ـ هوا که روشن شد، بچه‌ها را جمع کردیم ابتدا از روی کالک و ماکت عملیاتی منطقه را توجیه کردیم و از روی دیدگاه‌ها خط دشمن را به آنها نشان دادیم، شب که شد نیروهای غواص را برای نشان دادن معبر به لب اروند بردیم.

آن شب پنج نفر از نیروهای پیش‌رو که متشکل از دو تخریب‌چی، یک نیروی اطلاعاتی و دو غواص بودند را برای شناسایی به جلو فرستادیم، یک‌سوم اروند را رفتند و برگشتند، هنگام برگشت، عراقی‌ها آتش سنگینی روی منطقه ریختند و ما از این آتش تهیه تعجب کردیم، چون سابقه نداشت به این حجم در این منطقه آتش تهیه بریزند، خوشبختانه تلفاتی ندادیم، آن شب را بچه‌ها به دعا و نیایش سپری کردند، حال و هوای عجیبی حاکم شده بود، هر کس خلوتی را برای دعا و استغاثه انتخاب کرده بود.

* وصیت‌نامه دسته‌جمعی

فرمانده گروهان غواص حضرت فاطمه‌زهرا (س) ادامه می‎دهد: روز دوم دی‌ماه با شناسایی و توجیه مجدد منطقه گذشت، بعد از ظهر هواپیماهای عراقی منطقه را سخت بمباران کردند، باز هم خسارت و تلفاتی به ما وارد نشد ولی بوی این که عملیات لو رفته است به مشام می‌رسید.

غروب که شد، نیروهای گروهان را در اتاقی جمع کردم، اکثراً بر و بچه‌های «سورک» بودند ـ همشهری‌های خودم ـ به شهید حاج‌عبدالله شریفی گفتم یک وصیت‌نامه دسته‌جمعی بنویسیم که هم وصیت ما به مردم بخش‎مان باشد و هم یک پیمان‎نامه محسوب شود، سورکی‌های حاضر در گردان حدوداً 50 نفری می‌شدند ـ البته تعدادی هم از یگان‌های دیگر آمدند ـ وصیت‌نامه را نوشتیم و در جمع بچه‌ها خواندیم، همه بچه‌ها آن را امضا کردند.

من آخرین صحبت‌هایم را برای بچه‌ها گفتم: «برادران عزیز! موقع انتظار به‌سر آمد، همه تلاش و زحمت‌هایی را که کشیدیم، باید بهره‌اش را در شب عملیات ببریم، شب عملیات، شب امتحان است، هرچه در این شب ازخودگذشتگی، ایثار، جانبازی و فداکاری از خود نشان دهیم، تعهدمان را نسبت به خدا به‌درستی انجام داده‌ایم، شب عملیات میدان جانبازی است، میدان عشق و ایثار است، دل‌ها را به خدا متصل کنید و سرها را به خدا بسپارید، آنگاه هرچه برا‌ی‌مان رقم خورد، یک حماسه است، یک حماسه جاودان، اگر پیروز شدیم، شیرینی‌اش گوارای وجودتان، اگر به شهادت رسیدیم، به یقین همنشین سید الشهدا (ع) خواهیم بود»؛ هق‌هق گریه‌ها به‌گوش می‌رسید، اشک در پهنای صورت همه بچه‌ها، دیده می‌شد و چهره‌ها نورانی شده بودند، به چهره مصمم پدرم خیره شدم، لحظاتی هر دو برادرم را برانداز کردم، خیالم راحت بود که به آنچه گفته‌ام دارم عمل می‌کنم، بیشتر کسانی که در آن عملیات به شهادت رسیدند، چهره‌شان در آن لحظه تودل‌بروتر شده بود.

یکی از بچه‌ها پا شد نوحه خواند و بقیه سینه زدند، شور و حال عجیبی ایجاد شده بود، جلسه با دعا به جان امام و خواندن فاتحه برای شهدا به پایان رسید.

* هق‌هق آقامرتضی

محمدزاده خاطرنشان می‌کند: همه بچه‌ها وصیت‌نامه‌های‌شان را نوشتند و به تعاون تحویل دادند، قرار شده بود هر نفر از بچه‌ها، 14 هزار صلوات بفرستد و همین باعث شده بود که کمتر صحبت کنند و بیش‌تر به ذکر گفتن مشغول باشند.

صبح روز چهارم دی‌ماه 1365 فرماندهان گروهان‌ها و گردان‌هایی را که قرار بود در عملیات شرکت کنند، در زیر پلی که کنار اروند بود، جمع کردند، هر کدام از فرماندهان از وضعیت خود و گروهان و گردانش گزارشی را ارائه داد، نوبت سردار مرتضی قربانی فرمانده وقت لشکر ویژه 25 کربلا رسید، رفت پشت جایگاه و تا بسم‌الله را گفت صدای هق‌‌هق گریه‌اش بند شد، همه نیروهای داخل جلسه شروع کردند به گریه، دست خودمان نبود چند دقیقه‌ای همین‌طور گذشت تا این که آقامرتضی شروع به صحبت کرد: «فرزندان خمینی! انتظار به‌سر آمد، شب عملیات نزدیک شد، ای عاشقان اباعبدالله (ع)! شما سربازان امام زمان (عج) و یاوران خمینی هستید، چشم امام به این پیروزی بسته است، امشب با رزم‌تان امام را خوشحال کنید، آبروی انقلاب به این جنگ بسته شده است، باید حسینی‌وار به دشمن زبون هجوم برید و عاشورایی حماسه بیافرینید، از خدا کمک بخواهید، از امام زمان (عج) کمک بخواهید، از فاطمه‌‌زهرا (س) کمک بخواهید، اگر لطف آنها نباشد، از دست ما چیزی برنمی‌آید، این افتخار بزرگی است که خداوند ما را جزو لشکریان خود قرار داده و ما جزو خط‌شکنان این عملیات شده‌ایم».

* می‌دانستیم نیمی از ما به شهادت می‌‌رسند

وی بیان می‌کند: به غواص‌ها پمادی را دادیم که گرما ایجاد می‌کرد، به همه گفتیم از این پماد استفاده کنند، چون واقعاً آب، سرد و غیرقابل تحمل بود، می‌ترسیدیم بچه‌ها از سرما سنگ‌کوب کنند، ساعت سه بعد از ظهر ما را به سنگر فرماندهی لشکر بردند تا آخرین سفارشات و توجیهات انجام شود، در آن جلسه به ما گفته شد نیروها ساعت هشت شب از مقر به‌سمت نقطه رهایی حرکت کنند و در کانالی که در کنار اروند بود، برای دستور عملیات به‌صورت آماده‌باش، مستقر شوند، در آنجا به ما گفتند سر ساعت 10:30 دقیقه باید وارد آب شوید و تا 10:45 دقیقه باید خودتان را به ساحل دشمن برسانید و با آنها درگیر شوید، در ادامه گفتند بعد از این که شما با دشمن درگیر شدید قایق‌ها وارد عمل می‌شوند و اگر در کارتان موفق نشدید به یقین از دست دیگر نیروها هم کاری برنخواهد آمد، بعد از این که صحبت‌های فرماندهان لشکر تمام شد و آقامرتضی آخرین تذکرات خود را داد، من رو کردم به ایشان و گفتم: «آقامرتضی! این‌طور که پیدا است، عملیات لو رفته است، در صورتی که این احتمال واقعیت داشته باشد، ما چه‌کار می‌توانیم بکنیم؟».

آقامرتضی محکم و قاطعانه گفت: «در هر صورت ما به خط دشمن می‌زنیم، شما نیروهای غواص به مثل پلی هستید که بقیه نیروها باید از روی‌تان عبور کنند، اگر همه شما شهید هم شدید که این احتمال هم می‌رود، باید این عملیات انجام بشود، توکل به خدا کنید هر چه خدا خواست همان می‌شود».

بعد از جلسه هم‌دیگر را سخت به آغوش کشیدیم، همه می‌دانستیم حدوداً نیمی از این جمع بعد از عملیات به شهادت می‌‌رسند.

* خداحافظی با هادی

فرمانده گروهان غواص حضرت فاطمه‌زهرا (س) می‎افزاید: وقتی خبر عملیات را به بچه‌ها دادیم، شور و شعف در فضای گردان حاکم شد، به‎نظرم چهره آن دسته از افرادی که در جمع ما بودند و ما آنها را جزو شهدا می‌دانستیم، نورانی‌تر شده بود، پدر و یکی از برادرهایم ـ هادی ـ در گروهانی بود که من فرماندهی آن را به‌عهده داشتم، البته چند نفر دیگر هم بودند که با هم نسبت داشتند، چند نفر بودند که با هم برادر بودند، پسرعمو بودند، پسرخاله بودند، من تا جا داشت جمع‌های فامیلی که درست شده بود را از هم جدا کردم، حتی به برادرم هادی گفتم تو باید از گروهان فاطمه‌الزهرا (س) به گروهان دیگر بروی، بعد از خوابی که دیده بودم یقین داشتم او به شهادت می‌رسد.

‌هادی خیلی ناراحت شد، به او گفتم: «می‌دانم طی این مدت زحمت زیادی کشیدی ولی باید با گروهان دیگر تو عملیات شرکت کنی، با غواص‌ها نیایی بهتر است، احتمال دارد در وسط آب درگیر شویم، تو نمی‌توانی هم شنا کنی و هم تیراندازی».

‌هادی جثه کوچکی داشت و 15 ساله بود، ابتدا خیلی ناراحت شد، یک‌جورایی بغض کرده بود ولی با توجیه شرایط رضایت او را جلب کردم، او را به گروهانی که محمد اتراچالی فرمانده‌اش بود، بردم، به محمد گفتم: «‌هادی با شما می‌آید، وقتی آن طرف آب آمدید، او را سریع پیش من بفرستید». یاد شهید مهدی عربیان به‌خیر، جانشین محمد بود، آن لحظه که داشتم‌ هادی را به آنها می‌سپردم، با روحیه خاصی خواسته مرا اجابت کرد که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود.

‌هادی با ما خداحافظی کرد و رفت، مدتی نگذشت که دیدم دوباره برگشت، گفتم: «‌هادی! باز که اینجایی؟!» گفت: «بچه‌ها هنوز آماده نشدند تا آماده شوند، می‌خواهم پیش شما باشم».

می‌دانستم دلش نمی‌خواهد برود ولی چاره‎ای نبود، به او گفتم: «حالا چرا بیکار ایستاده‌ای؟ بیا خشاب‌های مرا پر کن». انگار منتظر این حرفم بود، سریع دست‌به‌کار شد، به او گفتم: «وقتی خشاب‌ها را پر کردی برو چند تا نارنجک هم بیاور».

وقت به‎سرعت می‌گذشت، او همه کارهایی که به او سپردم انجام داد، هنگام خداحافظی دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید، باور نمی‌کردم که این‌طوری شوم، ابتدا‌ هادی و پدرم همدیگر را به آغوش کشیدند، همه بچه‌ها نگاه‌شان به آنها دوخته شده بود، بغضم را پشت بغض دیگری پنهان کردم، دوست نداشتم نیروهایم مرا نگران و مضطرب ببینند، وقتی هادی به‌سمت من آمد، او را سخت در آغوشم فشردم، می‌دانستم این آخرین باری است که او را می‌بینم، ناخواسته اشک از چشمانم سرازیر شد و بعد از آن هق‌‌هق گریه‌هایم، دلتنگی ابدی‌ام را نمایان کرد، به‌ هادی گفتم: «می‌دانم شهید می‌شوی، یادت باشد شفاعت مرا بکنی». با لبخند پاسخم را داد، چند قدمی به عقب گام برداشت، دلش نمی‌آمد رو از ما برگرداند، انگار می‌دانست این آخرین دیدار زمینی ماست، پیش خودم گفتم: «خوشا به حالت برادر! امیدوارم آن دنیا با حضرت قاسم (ع) محشور شوی، دوباره همه بچه‌ها همدیگر را به آغوش کشیدند و از هم حلالیت خواستند».

* حاج‌عبدالله می‌گفت سبک شده‌ام

محمدزاده اظهار می‌کند: بگذارید آنچه که بین من و پدرم گذشت را نگویم، همه بچه‌ها را از زیر قرآن گذراندم، نیروهای پیاده، سوار بر قایق‌ها شده بودند، گروهان غواصی که من فرمانده‌اش بودم را به داخل نهر عرایض بردم و منتظر دستور عملیات ماندم، شهید حسین بابازاده را دیدم، گفتم: «هنوز نرفتید؟!» گفت: «نه هنوز، دستور حرکت داده نشده ولی بیا با هم خداحافظی کنیم.» گفتم: «حسین! ما که با هم خداحافظی کردیم. » در جواب گفت: «بیا یک‎بار دیگر هم خداحافظی کنیم».

به او گفتم: «حسین! شفاعت یادت نرود»؛ لبخندی زد و گفت: «حتماً شفاعت تو را می‌کنم»، همه بچه‌ها مشغول ذکر گفتن بودند، شهید حاج‌عبدالله شریفی ـ جانشین من ـ کنارم نشسته بود، به او گفتم: «حاج‌عبدالله در چه حالی؟» لبخندی زد و گفت: «شاید باورت نشود، روحم دارد پرواز می‌کند، اصلاً انگار سبک شده‎ام»، گفتم: «یعنی می‌خواهی شهید شوی؟» که در جوابم گفت: «ان‌شاءالله، اگر خدا بخواهد همین‎طور می‌شود».

پنج نفر به‌عنوان پیشرو ـ دو غواص از گروهان، دو تخریب‌چی و یک نیروی اطلاعاتی ـ انتخاب شده بودند را تا لب اروند همراهی کردم، محمدرضا مجیدی و قاسم مجرلو را بغل کردم، می‌دانستم جزو نخستین شهدای گروهان هستند، از هر دوی‌شان حلالیت خواستم، مجیدی را که از دوستان و هم‌محلی‌های من بود، گفت: «یقین بدان شفاعت تو را می‌کنم؛ اگر شفاعت تو را نکنم، پس شفاعت چه کسی را بکنم؟».

* باران گلوله بر سر غواصان

وی تصریح می‌کند: بعد از 20 دقیقه که آنها رفتند، ما هم آماده حرکت شدیم، همین که وارد آب اروند شدیم، تیربارهای دشمن شروع کردند به تیراندازی، به‌صورت ضربدری و با ارتفاع کمتر از 10 سانتی‌متر از روی آب شلیک می‌کردند، حدس‌مان درست از آب در آمده بود، دشمن حتی از ساعت عملیات هم باخبر بود، بگویم نترسیدم دروغ گفته‎ام ولی اینکه باید به هر قیمتی که شده خط را بشکنیم هم جزو باورهای ذهنی‎ام شده بود که می‌بایست به وقوع بپیوندد، آن‌قدر حجم آتش دشمن زیاد بود که بهترین تشبیه بارش باران است که می‌توانی از آن بکنی، از آنجا که خودم سر ستون بودم، امیر بابایی که رزمنده شجاع و نترس بود را وسط ستون قرار دادم ـ امیر فرمانده دسته دهم بود ـ در انتهای ستون قاسم تازیکه را گذاشتم که شهید شد، قاسم قبل از اینکه حرکت کنیم 40 درجه تب داشت، هرچه به او گفتم: «تو مریضی، نیا»، قبول نکرد، جلوتر از من حاج‌صفری که از بر و بچه‌های اطلاعات بود، حرکت می‌کرد، فین ـ کفش غواص‌ها ـ زدن‌هایم با ذکر یا حضرت فاطمه (س) انجام می‌گرفت، پیش خودم می‌گفتم: «یا فاطمه (س)! آبروی ما را نبر»، چندین مرتبه آیه «وجعلنا من بین ایدیهم ...» را خواندم، حدوداً چند متری از ساحل فاصله نگرفته بودیم که امیدم را از دست دادم و شکستن خط برایم ناممکن شده بود، به شهید دلدار که بیسیم‌چی‌ام بود، گفتم: «وضعیت ما را به پشت گزارش کن».

شهید دلدار به من گفت: «بیسیم کاملاً قفل شده، هیچ‌گونه تماسی مقدور نیست».

* صدای ناآشنای تق‌تق

فرمانده گروهان غواص حضرت فاطمه‌زهرا (س) اضافه می‌کند: همه نیروها با یک ریسمان با هم در ارتباط بودیم، من از تعداد تلفات نیروها اصلاً خبر نداشتم، 150 متری که عرض اروند را طی کردیم، حجم آتش دشمن چندبرابر شده بود، حاج‌صفری رو کرد به من و گفت: «محمدزاده تیر خوردم»، گفتم: «کجایت تیر خورد؟!» به‌سختی گفت: «سینه‌ام»، به او گفتم: «سریع برگرد به عقب، من هدایت بچه‌ها را به‌عهده می‌گیرم». او از ستون جدا شد و به عقب برگشت ولی در بین راه به شهادت رسید، صدای تق‌تق به گوشم می‌رسید، پیش خودم گفتم: «بچه‌ها که کلاه‌خود ندارند، این صدای چیه؟!» وقتی پشت سرم را نگاه کردم، دیدم بچه‌ها اسلحه‌های‌شان را روبه‌روی صورت‌شان قرار دادند و این تق‌تق صدای اصابت گلوله‌هایی است که به این اسلحه‌ها می‌خورد.

خیلی خسته شده بودم، به حاج‌عبدالله گفتم: «حاجی! خیلی خسته شدم، می‌خواهم ریسمان را ول کنم»، گفت: «بکن! من ریسمان را می‌کشم»، وقتی ریسمان را ول کردم، کمی‌احساس راحتی کردم ولی هنوز چند فین نزده بودم که تیری به گردنم خورد، سرم سنگین شد و بدنم کاملاً بی‌حس، ناخواسته به زیر آب رفتم، در همان لحظات کوتاه به آخرت فکر کردم، منتظر بودم پرده‌ای کنار رود و من آن دنیا را ببینم، احساس خفگی کردم، فهمیدم که زنده‌ام، سعی کردم دست و پا بزنم تا به سطح آب بیایم ولی دیدم اسلحه و مهمات اجازه این کار را به من نمی‌دهند، آنها را از خودم جدا کردم تا سبک‌تر شوم، چندبار فین زدم تا بالای آب بیایم، وقتی به بالای آب آمدم، حاج‌عبدالله گفت: «چی شد محمود؟!» گفتم: «تیر خوردم ولی به کسی نگو، هنوز پای‌مان به زمین نخورده».

شریفی مرا کمک کرد تا به نقطه‌ای رسیدیم که کف پای‌مان به زمین خورد، بچه‌ها درگیر شدند، هر کس سعی می‌کرد خودش را به ساحل برساند، چند نفر که زودتر به ساحل رسیدند، مرا صدا زدند و گفتند: «معبر باز نشده»، گفتم: «هر کس از جایی که می‌تواند به ساحل برسد، برود»؛ چند ثانیه بعد شریفی و دلدار در کنار من به شهادت رسیدند.

* آه و ناله‌های پدر

محمدزاده ادامه می‌دهد: فراموش کردم که تیری به گردنم خورده است، وقتی به سیم‌خاردار و موانع رسیدیم، به یکی از بچه‌ها گفتم مرا کمک کند تا به بالای هشت‌پر بروم، هنوز 50 متر مانده بود به سنگرهای عراقی، همه غواص‌ها وسط سیم‌خاردارها گیر کرده بودند و به زحمت به جلو می‌رفتند، همین‌طور که در حال پیشروی بودیم، مجروحی را دیدم که آه و ناله می‌کرد، به بغل‌دستی‌ام گفتم: «باید ببینیم کیه!»، رفتم جلو، دیدم پدرم است، گفتم: «آقاجان مجروح شدی؟»، قبل از اینکه جواب مرا بدهد، گفت: «تو مجروح شدی؟»، گفتم: «نه، من مجروح نشدم»، گفت: «تیر خورده به چشمم»، به دو نفر از بچه‌ها گفتم: «او را به بالای خاکریز بیاورند».

از هر طرف به سمت ما شلیک می‌شد، وقتی به بالای خاکریز عراقی‌ها رفتیم، درگیری بدتر شد، به مجروحانی که نمی‌توانستند راه بروند، گفتم: «در حالت نشسته و درازکش هم شده به سمت دشمن شلیک کنند، چون از 60 نفر فقط هشت نفرمان سالم بودیم، 20 نفر شهید و 32 نفر مجروح شده بودند، فقط توانسته بودیم 100 متر از ساحل را به تصرف خودمان درآوریم، از هر دو جناح چپ و راست به ما دست دست نداده بودند و همین باعث شده بود از سه طرف به ما شلیک کنند، عراقی‌ها فشار آوردند تا جاپایی که در ساحل باز کرده بودیم را از ما بگیرند، ولی بچه‌ها با چنگ و دندان مقاومت می‌کردند، یک آرپی‌جی از جناح راست ما را هدف قرار داده بود، چند تا از بچه‌های مجروح ما شهید شدند، به خانقاه جهانگرد گفتم: «این لعنتی را خاموش کن، اگر چند تا شلیک دیگر بکند، همه ما تلف می‌شویم».

خانقاه همین کار را کرد ولی هنگام برگشت چند تا ترکش نارنجک به او اصابت کرد و مجروح شد ولی هنگام برگشت به عقب به شهادت رسید.

* هادی هم شهید شد

وی می‌گوید: عراقی‌ها هر قایقی را که به ساحل نزدیک می‌شد، مورد اصابت قرار می‌دادند، خیلی از قایق‌ها درون آب مورد هدف آرپی‌جی قرار گرفتند، هنوز عراقی‌ها در ساحل بودند، وقتی چند قایق موفق شدند تا نیروها را در ساحل پیاده کنند، عراقی‌ها پا به فرار گذاشتند و پیشروی با آمدن نیروها انجام گرفت، باورم نمی‌شد توانسته باشیم خط اول عراقی‌ها را به تصرف در آورده باشیم.

هر قایقی که نیرو پیاده می‌کرد را پر از مجروحان می‌کردیم و به عقب می‌فرستادیم چند تا از این قایق‌ها هم مورد اصابت دشمن قرار گرفتند، مجروحانی که کنار ما بودند هم به‎دلیل حجم زیاد آتش و یا خونریزی زیاد به شهادت می‌رسیدند، یکی از بچه‌ها آمد و گفت: «برادرت هادی مجروح شد و در آن نقطه است». من بلند شدم و به سمت او رفتم، بین راه یک رزمنده دیگر به من گفت: «کجا می‌روی؟» گفتم: «‌هادی مجروح شد، می‌خواهم بروم پیش او.» گفت: «نرو ... شهید شده» شهید حجت نعیمی‌را دیدم، ـ حجت سال 67 در جزیره مجنون به شهادت رسید ـ گفتم: «حجت! چه خبر؟!» گفت: «وضع اصلاً خوب نیست، تا می‌توانی مجروح‌ها را به عقب انتقال بده»؛ هنوز هوا روشن نشده بود و من به شهید تازیکه و امیر بابایی گفتم تا می‌توانید مجروح‌ها را با قایق به پشت بفرستید، حال من هم زیاد مساعد نبود، خونریزی هنوز ادامه داشت، هر چی که می‌گذشت سرد و سردتر می‌شد، به‌طوری که نمی‌توانستم جلوی لرزش فک‌هایم را بگیرم، پدرم بیهوش بود، هر لحظه احساس می‌کردم به شهادت می‌رسد، یک گونی پر از خاک را روی پای او گذاشتم ولی او از سرما به‌شدت می‌لرزید، دیگر به سختی می‌توانستم جلو را ببینم، چشم‌هایم تار شده بودند، بچه‌ها وقتی حالم را این‌گونه دیدند، من و پدرم را سوار قایق حمل مجروح کردند و به عقب فرستادند.

سکاندار یک‌متری‌اش را نمی‌توانست ببیند، دود کل منطقه را گرفته بود، دیدم به سمت ما شلیک می‌شود، سکاندار اشتباهی به سمت عراقی‌ها رفته بود، به او گفتم: «تا می‌توانی به سمت راست حرکت کن»؛ وقتی به دهانه رود عرائض رسیدیم، با یک قایق به‌شدت برخورد کردیم، نزدیک بود واژگون شویم که خدا رحم کرد، قایق را به زحمت روشن کردیم و به راه‌مان ادامه دادیم، وقتی به اسکله رسیدیم، سریع ما را سوار آمبولانس کردند و به بیمارستان شهید بقایی اهواز بردند




برچسب ها: کربلای4، حضرت فاطمه‌الزهرا (س)، 180 غواص، 175شهدای غواص،  
[ چهارشنبه 27 خرداد 1394 ] [ 03:32 ب.ظ ] [ انتظار ]
[ پنجشنبه 21 خرداد 1394 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ انتظار ]

 

فلسفه نماز و تحلیل رازهای آن با زبان هنر،در معرض دید همگان باید قرار گیرد تا

هر كس به قدر ظرفیت خود از آن متمتع گردد.         "مقام معظم رهبری"

ادامه مطلب

برچسب ها: شعر افعال نماز، مقام معظم رهبری، نیت، سلام، تکبیرالاحرام،  
[ پنجشنبه 7 خرداد 1394 ] [ 10:46 ق.ظ ] [ انتظار ]
[ پنجشنبه 7 خرداد 1394 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ انتظار ]

 

تلك ایات الكتاب الحكیم هدیً و رحمهً للمحسنین الّذین یقیمون الصّلوه و یؤتون الزّكاه و هم بالاخره هم یوقنون.
این آیات كتاب حكیم است (آیاتی پر محتوا و استوار) مایه هدایت و رحمت برای نیكوكاران است. همانها كه نماز را برپا می‌دارند، زكات را ادا می‌كنند، و به آخرت یقین دارند. « لقمان ، 2 ، 3 ، 4»
در این آیه سه وصف محسنین را بیان می‌‌كند: آنها كسانی هستند كه نماز را برپا می‌دارند، زكات را ادا می‌‌كنند، و به آخرت یقین دارند.
پیوند آنها با خالق ازطریق نمازوبا خلق خدا از طریق زكات، قطعی است و یقین آنها به دادگاه قیامت انگیزه‌ نیرومندی است برای پرهیز از گناه و برای انجام وظایف.[1]
آنگاه محسنین را توصیف و معرفی نموده به كسانی كه نماز می‌خوانند، و زكات می‌دهند، كه دو ركن مهمّ عملند، و به كسانی كه دارای ایمان به آخرتند. و معلوم است كه یقین به آخرت مستلزم یقین به توحید و رسالت و همه شرایط و مراحل تقوی نیز هست.[2][1] . تفسیر نمونه، ج 17، ص 11.
[2] . تفسیر المیزان، ج 16، ص 329.
منبع:اندیشه قم

 




برچسب ها: نماز یكی از اوصاف محسنین، سوره لقمان، تفسیرالمیزان،  
[ پنجشنبه 7 خرداد 1394 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ انتظار ]
[ پنجشنبه 7 خرداد 1394 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ انتظار ]

1038015_601.jpg

اعیاد شعبانیه رو به همه شیفتگان اهل بیت تبریک و تهنیت عرض میکنم

امام حسین(ع) فرمود: خداوند چهار چیز را در چهار جا مخفی نموده است: رضایت خود را در حسنات و کارهای نیک، لذا هیچ کارنیک را کوچک مشمار چون معلوم نیست رضایت خدا در کدام یک از آنهاست و سَخَط و غضبش را در معاصی و گناهان قرار داده است؛ پس هیچ گناهی را کوچک مشمار چون معلوم نیست خشم خدا در کدام یک از آنهاست و دوستان و اولیای خود را در میان مردم قرار داده است؛ بر این اساس احدی را کوچک مشمار؛ چون ممکن است همان کسی که به دیدۀ تو کوچک است، نزد خدا از مقربین باشد. و واجبات خود را در دعا قرار داده است؛ بنا براین ،هیچ دعایی را کوچک مشمار؛ چون معلوم نیست استجابت در کدامیک از آنهاست، شاید همان دعایی را که آدمی در خواندن آن سستی و تنبلی می کند، دعای مستجاب باشد.( معدن جواهر،ص42)




برچسب ها: امام حسین (ع)، اعیاد شعبانیه، رسول خدا، ماه شعبان،  
[ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ انتظار ]

63667980486350817482.jpg

 

IMG_20150102_105327.jpg

 IMG_20150102_105319.jpg

IMG_20150102_105314(1).jpg

IMG_20150102_105303.jpg

IMG_20150102_105256.jpg

IMG_20150102_105251.jpg

IMG_20150102_105245.jpg

IMG_20150102_105234.jpg

 




برچسب ها: امام زمان عج، خوشبختی، قرآن، پدر، مادر، دوست،  
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ انتظار ]

امام و همسر

شریک زندگی مناسب شما کیست؟ اگر به دنبال شریک زندگی مناسب می گردید اما نمی دانید که او باید چه خصوصیاتی داشته باشد، به نشانه های زیر دقت کنید.

1. اشتباهات گذشته شما را فراموش می کند

یک شریک خوب، گذشته شما را نادیده می گیرد و دائم اشتباهاتی را که یادآوری آنها هیچ نفعی به حال رابطه تان ندارد، بازگو نمی کند.

2. مقایسه نمی کند

یک شریک زندگی مناسب تفاوت انسان ها را درک می کند و می داند که هر شخص نقاط ضعف و قوت خود را دارد. بنابراین شما را با افراد دیگر مقایسه نمی کند.

3. به رابطه دوطرفه اعتقاد دارد

او باید بداند که یک رابطه سالم به تلاش هر دو طرف وابسته است و باید بین آنها تعادل برقرار باشد. رابطه های یک طرفه در نهایت به مشکل منجر خواهد شد.

4. به تنهایی شما احترام می گذارد

هر فردی به تنهایی احتیاج دارد. شریک شما باید معنای حریم خصوصی را درک کند. افرادی که این قانون را رعایت نمی کنند، پس از مدتی از هم خسته می شوند و در رابطه احساس خفقان می کنند. باز هم می گوییم، در هر چیزی تعادل لازم است، حتی با هم بودن.

5. گفتگو با شما در اولویت اوست

یک شریک زندگی خوب ارتباط و گفتگو با شما را در اولویت کارهای خود قرار می دهد. بدون گفتگو با یکدیگر، مشکلات کوچک تبدیل به مشکلاتی بزرگ و حل نشدنی تبدیل می شود. شما باید در گفتگو با شریک تان آزاد باشید و مطمئن باشید که حرف هایتان شنیده می شود. گفتگو برای تداوم یک رابطه حیاتی است.

6. ساده است

یک شریک خوب رابطه را تبدیل به یک بازی پیچیده نمی کند. او با هر مشکلی به سادگی برخورد می کند و به جای عکس العمل های پرخاشگرانه یا عقب نشینی، با شما به گفتگو می نشیند.

7. رگ خواب شما را می شناسد

او به «زبان عشق» شما آگاه است و می داند چه زمانی باید کنارتان حضور داشته باشد، چه لغاتی را در گفتگو با شما به کار گیرد یا چه هدیه ای برای شما بخرد تا خوشحال شوید. به بیانی او باید رگ خواب شما را بداند.

8. شوخ طبع است

شوخ طبعی از خصوصیات او است، طوری که شما می توانید جوکی را برای او بگویید و با هم بخندید.

9. منطقی است

فردی را انتخاب کنید که انتظارات منطقی از شما داشته باشد. همه ما آدم ها گاهی اشتباه می کنیم و این امری طبیعی است. او نباید برای شما استانداردهایی تعریف کند که خود به آن پایبند نیست.

10. به خودشناسی رسیده است

گاهی ما از دیگران انتظاراتی داریم و زمانی که آنها قادر به برآورده کردن شان نیستند، ناامید می شویم. ما باید آنقدر مهارت های لازم را در خود تقویت کنیم تا محتاج هیچ کس نباشیم. رابطه عاطفی تنها باید راهی برای تقویت خودشناسی باشد.

11. خوش بین است

شریک شما انتظارات خوش بینانه ای از شما و رابطه دارد. او افکار منفی را از خود دور می کند و معتقد به رابطه ای خوب و طولانی مدت است.

12. مسئولیت پذیر است

او نباید شما را تنها منشا تمام خوشی هایش بداند. هر کسی مسئول شادی زندگی خود است. شما می توانید بزرک ترین بخش این شادی باشید اما تمام آن نه.

13. احساسات خود را کنترل می کند

یک شریک زندگی خوب به شما احترام می گذارد، مدام کنترل و نقدتان نمی کند و در مقابل دیگران باعث شرمندگی نمی شود.

14. زمانش را با شما تقسیم می کند

همدلی از دیگر خصوصیات فرد مناسب شما است. او به ارزش کار تیمی آگاه است و خوب می داند که: «یک دست صدا ندارد.»

15. مستقل است

او قابل اعتماد و مسئول است و هر زمان که احتیاج داشته باشید، کنار شما است.

16. از شما حمایت می کند

او شما را تشویق می کند تا بهترین خود باشید. از موفقیت شما نمی ترسد و همیشه بهترین شما را می خواهد.

17 . همیشه برای بهبود رابطه تلاش می کند

یک شریک خوب می داند که یک رابطه احتیاج به مراقبت و تلاش دارد. بنابراین نهایت سعی خود را می کند تا رابطه به بهترین شکل خود پیش رود.

18.  قادر به گفتن «ببخشید» است

فردی که به خودآگاهی رسیده باشد، از گفتن «ببخشید» در زمان هایی که مرتکب اشتباهی شده، نمی هراسد.

19. بهترین دوست شما است

یک شریک زندگی خوب، باید یک دوست خوب هم باشد. زمانی که یک رابطه با مشکل روبه رو می شود، دوستی و صمیمی طرفین است که آن را نجات می دهد.

20. صادق و قابل اعتماد است

او هیچ گاه به شما دروغ نمی گوید. اگر شخص دیگری را ملاقات کرده باشد، ترجیح می دهد رابطه با شما را تمام کند تا این که فریب تان دهد و موجب آزارتان شود.

در نهایت باید بگوییم که همه ما انسان ایم و طبیعی است که نمی توانیم همیشه بهترین خود را به عنوان شریک زندگی ارائه دهیم. اما یک همراه خوب اکثر خصوصیاتی را که در بالا به آن اشاره شد، دارا است.برترینها




برچسب ها: همسر، دنیا، بهترین دوست، شوخ طبعی،  
[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ انتظار ]
ای شهدا شرمنده ایم..

بعد از شما دیگر شهرمان بوی خدا نمی دهد...!!

خیابان هایمان را به نام شما زینت دادیم..

 


ولی...!!!

آنقدر خیابان ها پر شده ازدختران بزک کرده و پسران شبیه دختران...
که دیگر یادمان رفته رشادت های شما را..!!
.
.

 

 

 

شهید همت یادت هست که در وصیت نامه ات نوشتی...
مجالس روضه را ترک نکنید..
ولی وقتی هر پنجشنبه میریم جلسات هفتگی روضه...
بعضی ها به ما میگن شما افسرده هستید...
بعضی ها به ما میگن شما عقب افتاده اید از دنیا..!!
.

 

امـــــــــــا..!!
وقتی چند کوچه پایین تر وقتی صدای ساز و آواز و رقص میاد...
میگویند اینها جوانند..!!بگذارید جوانی بکنند..!!

 

برادر شهیدم دیگر همه چیز فرق کرده..!!
وقتی بعضی ها از شما فاصلـــــــــــــــه گرفتند..!!
اینگونه شد کــــــــــــــــــــه..!!

پرچم یا حسین بر روی خانه ها را جمع کردیم...
و به جای آن دیش ماهواره گذاشتیم..!!
و هر روز شبکه های فارسی زبان را رصد میکنیم که نکنه...
شبکه جدیدی آمده و از دستمان برود..!!

 

یا صاحب الزمان...
مولای من..تا تو نیای سر و سامون نداریم...
مولای من..تا تو نیای باید طعنه و تهمت بشنویم..!!
مولای من..تا تو نیای ما را به جرم عاشقی مسخره میکنند..!!
مولای من..پس کی میخوای بیایی..!!


خسته شدم بجان مادرت زهرا(س)...

اللهم عجل الولیک الفرج




برچسب ها: شهید، شهید همت، آواز و رقص، آهنگ، وصیت نامه،  
[ جمعه 4 اردیبهشت 1394 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ انتظار ]
صدای قـدمت میاید شهید گمنام..
خـسته نباشی پهلوان...خوش اومدی
قهرمان..

90731879783246786748.jpg

 


اما چشم هایت را ببند نگاه نکن به خیـابان هـای شهرمان..!
ولی چه باید کرد بـاید شما را از بین این خیابان های
شهر عبورت دهیم..

77834480340595622220.jpg

 


.
خیابان هایی که..
چشم ها گـرسنه تر از معده هاست..!!
و بعضی ها هم هر نگاه بـی اساسی را با ذهنشان همبستر میکنند..!

60343649149697292829.jpg

 


.
خیـایان هـای
شـهر مـا مملو اسـت..!
مملو از نـگاه هایی کـه بـرای
لذایذ ثـانـیه ایـست..!
مـملو از غیـرت های واژگون شـده..!
مـملو از پـوشـش عـریانیست که مُـد روز گـشته...!

69144714668218305468.jpg

 


.
شـهید گـمـنام..!
آنـچـه مـن در کـوچه هـای
شهـر دیدم شـما نـدیدی..!
شـرم و حـیـا را دیدم کوله بـر بـسـته..! دسـت خالی دسـت بـسته..!

18831019679843010886.jpg

 


.
دیـدم
دروغ از همـه چـیـز ارزانـتـر شده..!

70596386242459111198.jpg

 


دیـدم قـیـمت
عـشق چـقـدر کم شـده..کمتر از آب روان..!
و چـه تـخفیف بزرگی خورده قیـمت هر انـسان..!

66528627378889406531.jpg

 


.
شهـید گـمنام آسوده بـخواب که...
وصیت نامه ها و توسل هایتان به ائمه فقـط در کـتاب خاطرات فوران میکنه.!

91494383131364129911.jpg

 


ایـنـجا عــده ای..!
نـام
مادر(س) را سبک میبرند..!
روز عزا سبزه گـره میزنـند و زلف بر باد میدهند..!
فکر کنم دستشان بـرسد یـک سیلی هم میزنند..!

25304941209523358583.jpg

 


.
شـهید گـمنام شـما جـایی بـودید کـه..
با یـک
لا اله الا الله بـه عـرش مـیرسید..!
جـایی که یـه قـدم بـا خـدا فـاصله داشـت..!

15791489227198831875.jpg

 


امـا ایـنـجـا...!
جـایی اسـت کـه مـقـام و
پـول از هـمـه چـیـز سـبـقت گـرفت..!

09912206570045093731.jpg

 


اینـجا جـایـی اسـت کـه..!
هـمه دنـبـال شـهرت هسـتـند و کسـی دنـبـال گـمـنامی نـیـست..!

60957980987326994570.jpg

 


 
چـــــــــرا...؟!
فرهـنگ گـذشتـه مان داره کـم کـم یـادش بـخیر میـشود..!
یـه زمـانی هـمه خانواده تـو زمسـتون دور چـراغ نفـتی جـمع میشدن..
و سـریال قصـه های مجـید رو میدیدن..!

93168016097946279084.jpg

 


امــا الان..
هر کسی تـو اتاقش داره سریال هـای ماهواره ی رو میبینه کـه..
فـقط
خیانت رو رواج میدن..!
و هدفشون
نـاموس مـاست..!

52974715214951905553.jpg

 


.
چـــــــرا..؟!
آداب و رسوم سلف صالح ما در مقوله ازدواج فراموش شد..!
همون ازدواج ساده..!؟

56511197579070108192.jpg

 


اما الان توقعات قد کـشیده بالا..!
بعضی ها یه شبه میخواد یه سرویس الـنگو تـو دستش باشه..!
یه شبه میخواند کـه خونه اجاره ی منفجر بـشه از وسایل خانگی..!

04359354382582645589.jpg

 


 همین بدعت هاست که این روزها..
سن ازدواج داره امپر میچسباند به سقف

 

و اما...!!!

 

حالا که این روزا فقط خبر میشنوی ، شناسایی شده !!!

احراز هویت شهیداحمد شمسی پور

 
 ( احراز هویت شهیداحمد شمسی پور
شهید احمد شمسی پور که سال ۸۹ در شهر محمدیه استان قزوین دفن شده است، پس از ۳۳ سال از طریق آزمایشات DNA توسط مرکز تحقیقات ژنتیک ستاد کل نیروهای مسلح شناسایی شد. )

آری !!!

اینک شهید گمنام از گمنامی دور میشود ...

دلیلش را میدانی؟؟؟

نه!

بله ...

میخواهد بگویید من زنده ام

آری

شهید گمنام همچنان زنده است و شاهد من و توست !!!

حال بنگر که چه میکنی .... !!!!!!!!!!!

خجالت میکشم ........!!!




برچسب ها: شهید گمنام، مادر، شهید، ناموس، پول، مجید، لااله الاالله،  
[ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ انتظار ]
.: Weblog Themes By PoshtKonkori :.

تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

آهنگ وبلاگ
فال حافظ
آپلود تصاویر

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
حدیث روزانه


وصیت نامه شهدا