محمد جهان آرا برای همسرش سنگ تمام گذاشت، جایی که برای عقد انتخاب کرده بودند،خیلی گران درنیامده بود. همسرش را کنار مزار برادر شهیدش عقد کرد

  

 مصطفی چمران، دختر پولدار و مرفه لبنانی را شیفته خود کرده بود؛ باید هدیه ارزشمندی سر عقد به او می داد، رسم لبنانی ها بود. باید هدیه ای می داد که شایسته او باشد. هدیه مصطفی یک شمع بود... 

 

اسماعیل دقایقی مراسم عروسی اش را با کت و شلوار قرضی برادرش گذراند. آن روزها همه، شب عروسی برنج و خورش می دادند، اما اسماعیل دم پختک را بیشتر دوست داشت! 

 حمید باکری که هیچ راه نفوذی برای دنیا باز نگذاشت. حتی از هیچ کس کادو هم نگرفتند، نمی خواستند چیزی تحمیلی وارد زندگی شان شود.

 
 محمد بهرامی که از خانواده مرفهی بود، برایش مراسم ازدواج را حسابی مفصل گرفتند. نه که غذاها را رنگارنگ تر کنند، نه! فقط همه جا را پر از کبوتر کردند. محمد هشتصد نفر از بچه های رزمنده و بسیجی را دعوت کرده بود! 

 

مصطفی ردانی پور 

اما مدعوین ویژه تری داشت.

نگران بود که آیا مراسم را در شأن خود می دانند که دعوت را اجابت کنند یا نه.

  همان شلوار نظامی و پیراهن شیری همیشگی اش را پوشیده بود، فقط خط اتوی آنها تازگی داشت! مجلس پرشوری بود. بیشتر مهمانها رفقایش بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی حسابی هم مجلس را دست گرفته بودند.

   برای شادی روح آقا داماد صلوات!

  صدای خنده و صلواتشان گوش آسمان را نوازش می داد.

  برای سلامتی شهدای آینده صلوات!

 مصطفی سرخ شده بود از خجالت.

 صحیح و سالم بری روی مین و سالم برنگردی، صلوات بفرست!

 و صدای بلند صلوات اطرافیان....

 مصطفی دعوت نامه آقا و مادرشان را در چاه عریضه انداخته بود...

  سحرگاه بعد از مراسم، در خواب به خواهرش گفته بودند: «به مراسم

ازدواج فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم به مراسم که برویم؟»

 معلوم بود که مجلس را باب طبع حضرت گرفته اند...